X
تبلیغات
انجمن جامعه شناسی دانشگاه کردستان - شماره اول-مدرنیته و جامعه شناسی(مقاله شماره 3)خردادماه 1391

دوشنبه نوزدهم تیر 1391

شماره اول-مدرنیته و جامعه شناسی(مقاله شماره 3)خردادماه 1391

تغييرات چنان گسترده و سريع اتفاق مي‌افتدكه وسوسه­ي تحليل جامعه گاه گاه بعد از مدتی سخت دشوار بود و پيامدش اين بود كه حال به صورت مستمر در تقابل باگذشته قرار مي­­گرفت، بر اين اعتقاد آنچه كه در «حال» اتفاق مي افتاد كاملاً منحصر به فرد و متفاوت با گذشته بود. اشاره به قبل از ظهور انقلاب صنعتي و انقلاب دموكراتيك مي‌باشد. تقريباً همه­ي نظريه پردازان جامعه شناسي قرن نوزدهم از ارائه­ي يك گزارش از تغيير اجتماعي كه نیسبت Nisbet آن را « پيوند ضد و نقيضLinked antitheses می­ناميد، ناكام ماندند. اين نوع رويكرد تغييرات اجتماعي بالاخص دركار نظريه پرداز آلمانی، فرديناند تونيس بطور واضح نشان داده شده است. اگر چه نام و آوازه­ي تونيس به طورگسترده در فراسوي حد و مرز جامعه‌شناسي آكادميك شناخته شده نيست، اما ايده­هايش با وجود ابهام و عدم وضوحي كه در آن وجود دارد، امروزه شكلي از بدبيني و تا حدودي نگرش محافظه‌كارانه­اي نسبت به جامعه­ي مدرن است که ریشه در چنين فقداني دارد و به آن اعتقاد رايجِ روزمره برمی­گردد كه حامل درجه‌اي از نوستالژي ناشي از دست رفتن زندگي گروهي بشر در گذشته است . اما اين نظريه تا چه حد معتبر است؟ براي جواب به اين سوال ما برآنيم كه جنبه‌هايي از جامعه شناسي را شرح دهيم و ايده‌هاي اساسي آن را مطرح نماييم.

الف: سازمان اجتماعي، اين ايده جامعه را به عنوان يك كل كه داراي بقاء و پايداري و نظم و قاعده‌اي است كه وراي افرادي كه آن را شكل مي دهند، توسعه مي‌يابد.

ب: سنخ‌هاي اجتماعي برايده‌اي كه برمبناي آن ساختار اجتماعي از جامعه‌اي به جامعه‌اي ديگر متفاوت است، خاصتاً ميان جوامع سنتي و مدرن تأکید دارد.

د:روابط اجتماعي نوعي: بر اساس اين ايده نوع سازمان اجتماعي به ويژگيهاي معمولي يا خاص روابط موجود ميان اعضاي جامعه و ديگران را شكل مي دهد.

در آثار تونيس هر كدام از اين مفاهيم را مي توان بصورت در هم آميخته و متداخل با ديگري پيدا كرد .

· گمين‌شافت و گزل‌شافت

تونيس جامعه‌ي شهري صنعتي را در تقابل با گذشته و نه تداوم دهنده ي آن قلمداد مي‌كند؛ براي توصيف اين تقابل تونيس اقدام به ابداع اصطلاح دوگانه خيلي مهم تحت عنوان گمين‌شافت و گزل‌شافت نمود كه در كتابش با همين عنوان و اولين چاپ آن در سال 1887 چاپ شد . گمين‌شافت معمولاً به «اجتماع» ترجمه مي‌شود. براي تونيس نوع روابط گمين‌شافت يا نوع روابط اجتماعي مشخصه‌ي جهان ما قبل‌صنعتي بود. اما برگردان دقيقتر اصطلاح گزل‌شافت به انگليسي دشوارتر است و بصورت متنوع به جامعه، سازمان يا انجمن ترجمه شده است. صنعتي شدن وابسته به ظهور گزل‌شافت مي‌باشد و بنابر گفته‌ي تونيس گمين‌شافت در جهان مدرن رو به تنزل و اضمحلال است.

نوع روابط گمين‌شافت صميمي بادوام و براساس يك فهم درست و روشن از موقعيت فرد در جامعه بود، مقام يك فرد در جامعه بر مبناي "چه كسي بودن" فرد تخمين و احتساب مي‌شود تا چه كاره بودن آن فرد؛ علاوه بر آن اعضاي جامعه بر اساس نوع رابطه گمين‌شافت از دو لحاظ نسبتاً ثابت بودند. از لحاظ جغرافيايي آنها زياد از جايي به جايي ديگر نمي‌روند و از لحاظ اجتماعي تحرك كمي در مقياس اجتماعي به بالا و پايين انجام مي‌گرفت. ما مي‌توانيم به شكلي جامعه‌شناسانه بيان كنيم كه تونيس معتقد است در جامعه‌ي پيش‌صنعتي جهان بر مبناي گمين‌شافت بود، مقام به شكلي انتسابي به فرد داده مي‌شد؛ (نسبتاً ثابت از بدو تولد). نه به شكلي اكتسابي و بر اساس شايستگي. از لحاظ فرهنگي جوامعي كه داراي ويژگي گمين‌شافت بودند، از لحاظ اخلاقي و به شكلي همگن از طريق يك فرهنگ كه در كليسا و خانواده خوب سازماندهي شده است، سازمان‌ مي‌يافتند. به نظر تونيس اين هر دو نهاد در جوامع پيش از صنعتي از اهميت و قدرت زيادي برخوردار بودند؛ سيستم اعتقاداتي كه در كليسا و خانواده اجرا و حمايت مي شد به وضوح به شكل عقل سليم بود و به آن خاطر قسمتي از آن به ارزش‌ها و اعتقادات كل اعضای جامعه معطوف بود. براي مثال احساس و رابطه‌ي گمين‌شافت، از حرمت و مقام والايي در خويشاوندي و از لحاظ سلسله مراتب ازانسجام با بقيه‌ي اعضاي خانواده يا خاندان و كساني كه در همان جا زندگي مي‌كردند، برخوردار بود.

در حقيقت از نظر تونيس هسته‌ي اصلي گمين‌شافت، گرايش به دلبستگي به قراردادها و آداب و رسوم مورد علاقه‌ي يك مكان بود؛ چنانچه در يك سنت مقدس و گرامي‌دانسته مي‌شود و از نسلهاي يك خانواده به خانواده‌ي ديگر دست به دست شده است. در اين قلمرو ماهيت پيوسته و بادوام نوع ارتباط گمين‌شافت با مشخصه‌هاي قويتر عاطفي و احساسي ديگر به هم پيوند خورده است. عواطف عميق‌تر و پر معناتر هستند. در مقابل آن، گزل‌شافت كه بهترين ترجمه‌ي مستدل آن انجمن است، داراي اشكالي است كه اجتماع فاقد آن بود. گزل‌شافت معطوف به محاسبه‌ كردن است كه به نظر تونيس با گسترش جهان صنعتي و تحول در گمين‌شافت همراه بوده است. تونيس معتقد است كه هم صنعتي شدن و هم شهرنشيني در افزايش اين محاسبات دخیل بوده‌اند، بنابراین جامعه‌ی غیر شخصی و فاقد شخصیتی شكل گرفت.

این غير شخصي‌بودن جامعه را قادر مي‌سازند تا از طريق قرارد، تعامل آسان و نظام مندي داشته باشند، بنابراين نوع روابط گزل‌شافت بسيار حساب شده و خاص است و درآن روابط بسيار «عقلاني» و داراي حسي محدود و هدفي معين براي بدست آوردن آن می‌باشد (تونيس 1975 : 192). در نتیجه تونيس معتقد است كه بيشتر فضيلت و اخلاقياتِ «اجتماع» در تحت فرايند صنعتي شدن ناپديد شد. از اين رو انتقاد او از گزل‌شافت انتقاد از جامعه‌ي محاسبه‌پذير عقلاني افراد و به صورت صريح يك واكنش عليه آن بود. براي تونيس ظهور شهرنشيني و جامعه‌ي صنعتي، ناپديد شدن اجتماع را به همراه داشت. مبحث جايگزيني گمين‌شافت با نوع رابطه‌ي گزل‌شافت كه بيشتر عقلاني، محاسبه‌اي و مخصوص دوره‌ي ظهوركاپيتاليسم و آشکار شدن جامعه‌ي صنعتي در قرن نوزده بود، بزرگترين ميراث تونيس است كه در سنخ شناسي كاربردي گمين‌شافت و گزل‌شافت به عنوان دو مدل از جامعه‌ي پيشاصنعتي‌شدن و صنعتي‌شدن آمده است و آن خود منتج از نوعي حس نسبت به تغييرات عميق در قرن نوزده اروپا است. تونيس اغلب درباره‌ي عواقب اين تغييرات بدبين بود، او از درهم شكستن نظم سنتي اجتماعي در هراس بود و مي‌دانست نيروهاي اجتماعي ممكن است آن را به وجود بياورند. در واقع گمين‌شافت به عنوان منبعي براي ثبات و پايداري جامعه مهم است.

در واقع تونيس به هيچ گروه اجتماعي‌اي اشاره نكرد، اما وقتي كه كتابش را درباره‌ي گمين‌شافت و گزل‌شافت نگاشت به دو شكل انجمن انساني اشاره نموده كه مربوط است به اينكه چگونه اساس روابط اجتماعي 1- شخصي و احساسي يا عاطفي 2- غير شخصي، عقلاني، و قراردادي دچار تغيير شده است. براي مثال،تونيس درباره‌ي اين بحث كه نوع رابطه‌ي گمين‌شافت و گزل‌شافت مي‌توانست در ميان ساكنين روستا و شهر پيدا شود، بسيار مواظب بود. به هر حال او تمايل فراواني نسبت به گمين‌شافت در مناطق روستايي داشت، كه رابطه‌ي اجتماع درآنجا قويتر و سرزنده‌تر است. (تونيس و 1975 : 35).

با وجود اين، تونيس تشخيص داد كه چگونه حس مكاني ما بستگي به سازمان اجتماعي دارد؛ براي او نوع رابطه‌ي گمين‌شافت به اجتماع خوني يا خويشاوندي و يا يك اجتماع ذهني(بر مبناي دوستي). مربوط است كه به طور ضروري ميان كساني جريان داشت كه اميدوار بودند به طور معقول در مجاورت هم زندگي كنند (تونيس 1975 :55).. در طول سالهايي كه تونيس گمين‌شافت و گزل‌شافت را نوشت، فشار و استرس خاصي بر مفهوم جا و مكان سايه افكنده بود. گمين‌شافت كه اصليت آن توسط تونيس به كار رفته بود اگر چه شامل محل خاصي بود اما از آن نيز فراتر رفت تا شامل رابطه‌اي گردد كه داراي مشخصه‌هاي كل جامعه- مشاركت- باشد، همانند: اجتماع؛ همچنانكه اشمالنبيچ (1961). معتقد است، در كاربرد گمين‌شافت يك ابهام وجود دارد، براي توصيف هر دو كيفيت احساسات و عواطف و رابطه و قيد سنتي آن (با مفهوم روستايي). ساختار اجتماعي، اين ابهام ممكن است براي تشخيص اشكال انجمن‌ها، محصول قرن بيستم باشد( براي مثال، گمين‌شافت و گزل‌شافت). با نوع خاصي از قلمرو (روستايي، شهري و ...). تونيس را قادر ساخته است كه اصل ساختار را به سوي شهر– روستا هدايت كند تا به طور مداوم نشان دهد نوع رابطه‌ي گمين‌شافت و گزل‌شافت مي‌تواند در يك مكان خاص كارگزار واقع شود.

· كلان شهر و حيات ذهني

اولين كسي كه مفهوم گمين‌شافت و گزل‌شافت را به يك محدوده‌ي خاص ربط داد، جورج زيمل معاصر آلماني تونيس بود. زيمل آن را در مقاله‌اش تحت عنوان «كلانشهر و حيات ذهني » كه در سال 1903 چاپ شده، مطرح كرد. در سال 1950 زيمل تعدادي از بينش‌هاي تونيس در جامعه‌ي شهري را كه راجع به سنت رمانتيك قرن نوزده بود، به كار گرفت. زيمل كمي خصمانه با اين بحث شروع مي‌كند كه عميق‌ترين مشكلات زندگي مدرن ... مقاومت افراد در برابر هم سطح شدن مي‌باشد، كه از طريق مكانيزم تكنولوژي اجتماعي بلعيده شده‌اند. (زيمل، 1950 :405). زيمل سعي دارد كه اين فرايند را با مشاهده‌ي ارتباط شهر و فرد و دنياي شهري كه در آن زندگي مي‌كند مورد تحقيق قرار دهد. زيمل به این مورد می­پردازد كه فرد از طريق زندگي شهر و ترويج يك نوع خاص از شخصيت كه « حيات ذهني» است، وفق پيدا مي­كند.

براي زيمل زندگي شهري داراي ويژگي‌هايي‌ است؛ زيمل معتقد است كه زندگي شهري عقلاني است ( با همان شيوه كه تونيس اين اصطلاح را به كار برد).. در حاليكه زندگي روستا بر اساس احساسات و روابط عاطفي استوار است. عقلانيت جامعه‌ي شهري بر مبناي افزايش سرعت زندگي و افزايش تمايز اجتماعي و اقتصادي است و اين باعث مي­شودكه زيمل ديدگاهي ميكروسكوپي و ريز از شهرنشيني را ارائه دهد، ريزبيني سريع از تغييرات، در يك نگاه اجمالي، تصور ما از تفاوتهايي را بيان مي‌كند كه سبب تشديد مشتق‌هاي غير قابل پيش‌بيني مي‌شود( زيمل، 1950 : 410 ).. اين تمايزها سبب ايجاد افزايش آگاهي بسيار پيچيده ميان ساكنان شهر و تغيير جهان از مجراي تقسيم كار مي‌شود.

2- كلانشهر همواره جايگاه اقتصادي پولي بوده است، و اين مسئله به اين حقيقت منجر مي‌شود كه تحت دخالت قاطع بازار رفتار مردم و همچنين ارتباطات اجتماعي آنچنان غيرشخصي و رسمي يا استاندارد مي‌شوند. بنابراين منافع هر گروه نيازمند محاسبات عقلاني خود خواهانه است و آن هم به شکل روابط غير شخصي افراد ظاهر می­شود ( زيمل 1950: 14 – 112 ).

3- در اين رابطه ابتدا به دو نكته اشاره مي كنيم. ذهن مدرن ( شهري) بسيار محاسبه­گر شده است. در اين ارتباط زيمل مي­گويد: جهان به يك علم حساب ( رياضي) دگرگون مي‌شود كه هر بخش آن بر يك فرمول رياضي استوار مي‌باشد.

4- اين عوامل ظاهراً غير شخصي به پيامدهاي شخصي­ای منجر مي‌شود و اين امر در زندگي شهري متداول مي‌شود به شکلی که زيمل آن را چشم انداز دلزدگي مي­نامد.

حرکتِ دائماً در تغيير و سرعت زندگي شهري چنان تجارب متفاوت متنوع فراهم مي­كند كه افراد اشباع و دلزده مي­شوند . به نظر زيمل سرانجام دلزدگي به ناتواني فرد از تشخيص فرديت از مردم و چيزها مي‌شود، بنابراين تمام سوالات در مورد كيفيت تجربه اين سوال ساده را فراهم مي سازند، «چقدر؟»

5- به دليل عدم وجود ارتباطي چهره به چهره با افراد آشنا، بخش عمده­ي سلوك و رفتار شهري يك رفتار رسمي احتیاط­آمیز است. آنچه زيمل به آن اشاره مي كند كمي بيش از تنفر و بيزاري پنهان است، بنابراين فرديت در شهر نسبت به همديگر به انزوا كشيده مي شوند.

6- و سر انجام اينكه فرد در شهر نسبت به بقيه ي اعضاي جامعه‌ي شهری وبقيه­ي گروههای اجتماعی غريبه مي‌شود. در واقع زيمل براي ما يك کاتالوگ فراهم مي­كند كه بعداً براي ما بعنوان زيانهاي غير شخصي بودن شهر نشيني، انزوا و بيگانگي آشكار شد. او به اين بحث ادامه مي­دهد كه اين زندگي يك تلاش انحراف­آميز براي غير شخصي بودن است که در تلاشی بی­امان، در کالبد پر از ابهامِ زندگی شهری هویت خویش را جستجو مي­كند. زيمل معتقد است كه اين مسئله سرانجام به ايجاد شخص غريبه­ي گريزان از مركز منجر می­شود كه همواره در جستجويي نا اميدانه براي متمايز شدن مي‌باشد؛ اين رفتار گريز از مركز،كه زيمل آن را معطوف به زندگي شهري مي­داند، تلاشهاي هستند براي غلبه بر خطر اصلي كه هرچند از لحاظ كميت ناچيز شمرده می­شود، اما به صورت طاقت فرسا وسيع ظاهر مي‌شود. همانطور كه زيمل روي آن تأكيد مي­كند:

انسان شهرنشين در برابر وسعت طاقت فرسا و بي امان سازمان چيزها و نيروهامعنویت خود را از دست می­دهد. عملكرد اين نيروها منجر يك فرم كاملاً ذهني زندگي مي‌شود.كه فقط به اين امر نياز است كه مشخص شود كه زندگي كلانشهر صحنه اي مناسب است براي اين نوع از فرهنگ كه زودتراز همه افراد رشد كرده است ( زيمل 1962: 423).زيمل مقاله­ي خود را با اين جمله ي دو پهلو به پايان مي رساند؛ وظيفه ي ما گلايه و ناليدن و چشم پوشي كردن نيست بلكه آن است كه آن را فهم كنيم، زيمل همانند تونيس از «فقدان اجتماع» در جامعه‌ي مدرن مي­ترسد، اما بر خلاف تونيس اين امر را به سادگي و فقط در شهر بعنوان يك شكل منحصر به فرد نظام اجتماعي مدرن مي­داند.

· شهرنشيني بعنوان شيوه اي از زندگي

در دو دهه ي اول اين قرن ايده­هاي زيمل به ايالات متحده سرايت كرد، جايي كه براي اولين بار بخش جامعه شناسي در دانشگاه شيكاگو كه توسط يكي از شاگردان زيمل يعني البيون اسمال و بعد از آن رابرت پارك تأسيس شد. پارك تحت تاثیر زیمل مكتب به اصطلاح شيكاگوي جامعه شناسي شهري را تأسيس كرد كه این خود فرايند دقيق مطالعه­ي جامعه‌ي شهري در سال 1920 و 1930 را در بر مي­گيرد. و بطورتوجيه پذيري بعنوان يك مدل از تحقيق تجربي و سخت كوشي مشهور شد. تأثير زيمل بر مكتب شيكاگو قابل توجه است، این رويكرد زیمل در مقالات كلاسيك توسط جامعه شناس شيكاگو همانند مقاله لويس ويرث تحت عنوان «شهر نشيني به مثابه شيوه­ی زندگي» مورد ستايش اغراق آميزي قرار گرفت و در مجله­ي جامعه شناسي آمريكا در سال 1938 به چاپ رسيد. ويرث تجزيه و تحليل خود را با تعدادي مفروضه آغاز مي­كند:

1-آنچه كه در تمدن ما بصورت مشخص مدرن مي‌باشد، نشانه ي رشد شهرهاست (ويرث 1938، 1 ). به عبارت ديگر این شهرنشيني است كه ويژگي بارز جامعه‌ي مدرن است (به جاي آنكه بگوييم، صنعتي شدن، يا سرمايه داري يا ليبرال دموكراسي، و يا رشد يك دولت بوروكراتيك).

2- گسترش شهر، انسان را از وضعيت«طبيعي خود بصورت اساسي درهم گسيخت» در هيچ جايي انسان به این اندازه از طبيعت ارگانيك جدا نشده است ( ويرث 1938: 2- 1 ).

3- شهر مركز همه­ي آن چيزهايي است كه بدعت ونوآوري دنياي مدرن مي‌باشد، ويژگي بارز شيوه ي زندگي انسان در عصر مدرن تمركز بر توده­هاي انبوه و غول­پيكر اطرافش مي‌باشد كه در مركز دسته شده­اند ودر آن آنچه كه ما آن را درايده و عمل تمدن مي­ناميم ( ويرث؛1938، 2 ).

4- در نتيجه فرهنگ مدرن را مي توان فرهنگ شهري ناميد، چونكه اين فرهنگ از شهر گسترش يافته و كل بشريت را در برگرفته است و اهمیت آن در بنياد نهادن و كنترل مراكز اقتصادي، سياسي و فرهنگي زندگي است كه دورترين بخش جهان را به چرخه ي خود درآورده است(ويرث 1938 : 2 ).

5- تغييرات ژرف شهرنشيني به شكل صورتی از وجهه ي زندگي اجتماعي در آورده است، بنابراين شهرشيوه اجتماع انساني مسلط قبلي را از هم مي زدايد (ويرث 1938 : 3-2).

6- بنابراين ويرث استدلال مي­كند كه شهر و روستا ممكن است به عنوان دو قطب مخصوص براي يك يا ديگري كه درآن تمام ساكنان تمايل دارند خود را در آن آراسته كنند(ويرث 1938 : 3).

به دنبال تونيس و مفاهيم دو­گانه­ی او یعنی گمين‌شافت وگزل‌شافت، زيمل تلاش کرد تا آن را در يك دو بخشي روستايي – شهري ريشه يابي كند. ويرث اشاره مي­كند كه جايي كه ما در آن زندگي مي­كنيم تأثير عميقي بر چگونه زندگي كردن ما گذاشته است، همان كه ما از روستا به شهر مهاجرت كرديم ما پشت سر خود «يك شيوه ي زندگي روستايي» را به جا مي گذاريم و ارزش­ها و رفتارهاي «شهرنشيني به عنوان شيوه اي از زندگي » را فرا مي­گيرنم، و اين تجزيه و تحليلي است كه ويرث اخيراً به آن مقاله وفق داده است .

كار اصلي ويرث اين است كه يك تعريف جامعه شناختي از شهر را ارائه دهد، او تمايل دارد كه اساس این تعریف را به تنهايي در جمعيت بفهمد؛ تا وقتي كه ما شهر نشيني را به عنوان يك نهاد فيزيكي شهر بشناسيم، چشم انداز از آن فقط دقيقاً به عنوان مرز اين فضا و به عنوان نشان شهر يك سكون ناگهاني تا از فراسوي يك مرز اختياري باز نمود شود . احتمال ندارد كه ما به هيچ مفهوم كافي اي درباره‌ي شهرنشيني به عنوان يك اسلوب از زندگي برسيم( وبرت ، 1938 : 4). بنابراين شهرنشيني به فراسوي محيط فيزيكي خود گسترش يافته است، آن يك فرهنگ است تا يك پديده ي فيزيكي ، اما همچنين تنوع شهرها نيز در بر مي­گيرد كه به صورت معناداري فرق مي­كند. آن هم بر اساس، صنعت، تجارت و پايه هاي مالي، هر چند ويرث اسرار مي­كند كه شهرنشيني به زمينه­ي اقتصادي قابل تقليل نيست .

بسيارپراهميت است كه خطر شهرنشيني را با صنعتي شدن و سرمايه­داري در ابهام و اشتباه بگيريم، گسترش شهرها دردنياي مدرن مستقل از امر فوق العاده و غير منتظره­ي قدرت تكنولوژي مدرن، توليد انبوه، و اقدام سرمايه دارانه نيست، اما تمايز شهرها از اعصار قبل بوسيله خاصيت پيشرفت در شكل بزرگ شهرهاممکن است قبل از صنعتي شدن و سرمايه داري باشد. آنها هرگز شهر نبودند. (ويرث، 1938: 7،8 ). پس به سادگي مي­توان شهر را اين چنين تعريف نمود.تقريباً بزرگ، متراكم و پايداري ساكنان اجتماعي و افراد ناهمگن . ویرت سپس پيشنهادش را به «ترتيب وهمگني چارچوب نظريه اش» محدود مي كند كه به شيوه هاي زندگي در شهر مي پردازد، او اين را مطرح مي كند با بحث هركدام از مشخصه هاي بارز اجتماع كه او معتقد است به تعريف شهر كمك مي كند كه سه مشخصه آن به شرح زير است.

· ميزان جمعيت

در اينجا ويرث به طور گسترده تجزيه و تحليل زيمل در كلانشهر و حيات ذهني را دنبال مي كند، ويرث مانند زيمل معتقد است كه حجم ازدياد جمعيت در شهر تمايز اجتماعي بيشتري را به دنبال دارد، اين تمايز از لحاظ جغرافيايي در شكل تمايز همسايگي بر مبناي، طبقه، ن‍ژاد و غيره بيان مي‌شود، وبرت همچنين در اين زمينه با زيمل موافق است كه «آشنايي دو طرفه از بين مي رود»و روابط انسان به صورت قسمت قسمت يا «قطعه اي» در مي آيد، اين آنچه را كه ويرث «گوشه گيري» ذهن شهري مي نامد را موجب مي‌شود، همانگونه كه ويرث در مي يابد: اين به معناي آن نيست كه شهرنشينان آشنايان كمتري از روستانشينان دارند، ممكن است واقعاً عكس آن درست باشد، كه اين بدان معناست كه نسبت به تعداد افرادي كه آنها مي بينند و از آنهايي كه در طول زندگي روزمره ازكنارشان شانه به شانه رد مي شوند را تعداد كمتري را مي شناسند. و به اين دليل است كه آگاهي كمتري درباره‌ي آنها دارند (ويرث،1938: 12).

در حالي كه ممكن است در حقيقت هنوز ارتباط در شهر چهره به چهره باشد، اما آن ارتباط، غير شخصي، سطحي، ناپايدار، و لحظه اي يا قطعه اي مي‌باشد، به خاطر آن است كه وبرت آن را روابط ثانوي مي نامد كه فقط روي هم رفته قسمت كمي از مايحتاج انسان را برآورده مي كند، در چنين حالتي،آنها در تقابل با مشخصه هاي روابط اوليه گمين‌شافت زندگي روستايي كه مملو است از فرديت شخصي و نيازهاي رواني، در تقابل، شهر قرار می گیرند، علي رغم ميزان جمعيت آن اساس معنادار صميت اجتماعي را رد مي كند وبرت مي نويسد: در حقيقت، احتياط، تمايز، بي علاقگي، نظريه ي دلزدگي كه بازنمود شهرنشينان در روابطشان مي‌باشد ممكن است به عنوان ابزاري براي حفظ امنيت شان در برابر ادعاهاي شخصي و توقعات ديگران ملاحظه كنند (وبرت : 1938 ). يكي ازنتايج آن است كه تمام روابط شهري به اصل رابطه اي منفعتی اجتناب ناپذيرند، براي وبرت و جامعه شناسان شهري زياد آمريكايي درسال1930 خلاصه ي رئوس مطالب شهرنشيني روابط ميان راننده ي تاكسي و مسافر او بود، يك روياروي كوتاه با نمونه نشان دادن تمام اين عوامل، ویرت به يكي از پارادوكس ها در مركز شهر توجه مي كند. و اين احساس را براي مفرد به بار مي آوردكه درميان توده اي عظيم جمعيت فرد احساس تنهايي مي كند، در حالي كه شهر فرد را در قيد و بند همنوايي گمين‌شافت مي رهاند اما بي اصالتي فرد وگسست او از توابعش را به دنبال دارد.

·تراكم:

ويرث استدلال مي كند كه افزايش تراكم جمعيت در يك فضاي محدود چندين عواقب را به دنبال دارد، كه بعضي از اينها محيطي هستند، همانند افزايش انبوه جمعيت،آلودگي، دود و غيره، بقيه ي اين عوامل، اجتماعي هستند، براي مثال هر چند تفاوتهاي ميان جمعيت همانند تفاوت ميان فقير و ثروتمند از لحاظ اجتماعي بسيار نمايان است، اين تفاوت ها كه به نسبت در شهر وجود دارد آنچنان كه در روستا ها هستند، نمايان نيستند اما تعداد مطلق اينها با هم در همسايگي و جدايي آنها ظاهر مي‌شود، ويرث همچنين استدلال مي كند كه مجاورت نزديك در جمعيت شهري نشين با همديگر، رقابت را ميان آنها بر مي انگيزد با يك فرايند يكسان به اين ايده ي دارويني كه " بقاي اصلح" بزرگي و بهره برداري دو طرفه تشويق و ترغيب مي‌شود، در اينجا معرفي انجام شده از بوم شناسي از پيامد افزايش مجاورت نزديك و ثابت ميان اندامگان – ساكنين تأكيد مي كند، او توجه ما را به افزايش احتمالي كشاكش اجتماعي و بين الاشخاص جلب مي كند كه پيامد اصطكاك و اختلاف كه به شكل ناراحتي و بهم ريختگي عصبي در آمده و آن هم از طريق تماس فيزيكي اما به كاهش فاحش تماس اجتماعي مي انجامد.

· نامتجانس

مشخصه ي افزايش ناهمگن جمعيت شهر از طريق گسترش تقسيم كار مي نمايان مي‌شود، همان كه جمعيت شهر بيشتر متمايز و خاص مي‌شود، بنابراين ساختار طبقه بسيار پيچيده تر و مبهم تر مي‌شود، بنابراين فرد بيشتر از اين " مكان" خود را نمي شناسد كه ممكن است به حس نا امني و بي اصالتي بيانجامد، و ساختار طبقه شهري بسيار از مقابل آن يعني روستا بازتر است كه روابط در آن بسيار خشك و داراي نتيجه ي منطقي است.

هيچ گروهي به تنهايي داراي تابعيت و وفاداري به فرد نيست، گروهي كه او وابسته به آن است خودشان را به سادگي بطور سلسله مراتب در يك نظم قرار نمي دهند. با توجه به خاصيت اين تمايز منافع از جنبه هاي متفاوت زندگي اجتماعي بر مي خيزد، فرد در يك گروه واگرا عضويت را پيدا مي كند، هر كدام از آن كاركردها فقط درباره بخش خاصي از شخصيت او مي‌باشد و اين گروه ها به آساني اجازه ي يك نظم متحدالمركز را نمي دهند، بنابراين شخص محدودتر به درون پيرامون آنهايي كه بيشتر فرا گيرند قرار مي گيرند. كه اين احتمال وجود دارد كه اين مورد خاص جوامع روستايي يا جوامع بدوي باشد. گروهي كه در آن افراد به هم وابسته هستند داراي تقاطع در مد فراواني مي باشند( ويرث، 1938: 16).

جامعه شهري همچنين يك جامعه‌ي محرك و غير ثابت است، هم از لحاظ جغرافيايي و هم از لحاظ اجتماعي، هر دوي اين يعني تحرك اجتماعي« بي اصالتي فيزيكي» ویرت را براي توصيف ساختار اجتماعي شهري سوق مي دهد بعنوان يك« توده ي سيال» عاملي كه جامعه‌ي شهري را بي ثبات و غير قابل پيش بيني مي كند، در اين توده ي سيال فرد نسبتاً نسبت به تأثير گذاشتن بر الگوي زندگي شهر ناتوان است، بنابراين متمايل است كه با ديگر افراد داراي فكر متجانس براي تشكيل گروههاي سازماندهي شده كه در تلاش اند براي به دست آوردن خواسته ي نهايي مي‌باشد، ملحق شود، همانگونه كه ويرث از اين بخش نتيجهگيري مي كند اگر فرد در زندگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي شهر سهيم باشد او بايد فرمانبردار و تابع مقداري از فرديت خود كه مورد مطالبه ي اجتماع بزرگتر و به همان اندازه خود را تغيير مكان هاي گروه فرو مي برد. ( ويرث 1938: 18 ).

ويرث مقاله اش را با بيان اينكه شهر نشيني بعنوان شيوه اي براي زندگي ممكن است از سه چشم انداز به هم وابسته تجربي از هم نزديك شود را خلاصه مي كند:

1- بعنوان يك ساختار اجتماعي متشكل از يك پايگاه جمعيت، يك نظم تكنولوژي و بوم شناسي،

2- بعنوان يك نظامي از سازمان اجتماعي كه مستلزم مشخصه ي ساختار اجتماعي باشد

3- بعنوان مجموعه اي از گرايش ها و ايده ها و صورت شخصي كه فرد را در اشكال خاص مجموعه ي اجتماعي و مبحث ويژه ي سازوكار كنترل اجتماعي

· تداوم شهر روستا

هدف ويرث در مقاله اي بطور واضح يك بحث ابتكاري است، به خاطر اينكه به تحقيقات مسائل مختلفي هم از لحاظ اجتماعي و هم از لحاظ عملي كمك كند، كه در اين مورد او به طور عالي موفق بوده است، تا زمان متأخر رويكرد ويرث در جامعه شناسي شهري بسيار تأثير گذار بوده است هر چند در اين موضوع، يك تقابل مطلق در بحث" روستها نشيني بعنوان شيوه اي از زندگي" در مقاله ي او نهفته است كه ويرث درباره‌ي آن خيلي كم سخن گفته است و به طور مفصل مورد بحث قرار نداده است، به استثناي آن چيزي كه شامل همه ي نشانه هايي كه يا موجود نيستند يا توسط شهرنشيني از بين رفته اند، در حقيقت تا سال، 1947، آن هم در مقاله ي روبرت رد فيلد مشابه مقاله ي تونيس ظاهر نشده است، مقاله ي " جامعه‌ي قومي" رد فيلد كه آن هم در سال 1947 در مجله ي جامعه شناسي آمريكا چاپ شد،رد فيلد يك جامعه شناس بود، اما او با كار ويرث و جامعه شناسان ديگري كه اعضاي انچه كه اصطلاحاً مكتب شيكاگو ناميده مي‌شود، آشنا بود، از اين رو رد فيلد با جزئيات تمام تحقيقاتي كه ويرث و معاصرانش در سال هاي 1920 و 1930 در شيكاگودرباره‌ي جامعه‌ي شهري انجام داده بودند نيز آشنايي داشت در همان زمان رد فيلد اغلب در مكزيك سرگرم انجام دادن مطالعاتي درباره‌ي اجتماع هاي روستايي بود رد فيلد نيز مانند ويرث، آرزو داشت كه يك ارزيابي نظري كلي از زندگي روستايي كه هم به صورت مختصر و هم در برگيرنده ي مطالعات تك كاره ايكه تا به حال انجام شده اند، باشد.

مفهوم جامعه‌ي قومي رد فيلد بسيار يادآور مفهوم گمين‌شافت تونيس است: چنين جامعه اي كوچك، مجزا، و بي سواد است و همگن و يا يك حس قوي از همبستگي گروهي است . در اين حالت شيوه ي زندگي، قراردادي شده به نظامي به هم پيوسته كه ما آن را مي ناميم كه رفتار آن سنتي، بي اختيار، غير انتقادي و شخصي است، آنجا هيچ قانون و يا عادتي كه در آن تدبير و آزمايش انجام شود و بازتاب اهداف عقلاني باشد، وجود ندارد، خويشاوندي، روابط آن و تجربه كردن آداب و رسوم مي‌باشد و گروه خودي واحد عمل آنهاست. شايعات خاص سكيولار اين است كه اقتصاد يك حالت است تا يك بازار . (رد فيلد 1941 :293 ).

تمام اين عوامل با مشخصه هاي ويرث « شهرنشيني به عنوان شيوهاي از زندگي » بسيار در تضاد است، اما ويرث در يك چيز سهيم است يعني اين بحث كه شيوه هاي زندگي صميمي مرتبط به موقعيت هاي جغرافيايي هستند، كه اين ايده اكتشاف آنها محسوب نمي‌شود چون آن در خور هر ايده ي عقل سليمي از تنوع سبك زندگي است در ميان تفاوتهاي مناطق جغرافيايي و خصوصيات فردي ساكنين وجود دارد. و نه يك ايده ي بديع خاص جامعه شناسي بود، در سال 1929 سوركين و زيمرمن تلاش نمودند تا مقدار زيادي ماده ي تجربي را درباره‌ي زندگي آمريكائيان پيرامون آنچه كه آنها «تداوم شهر – روستا » مي ناميدند را گردآوري كنند. در كتابشان به نام «اصول جامعه شناسي شهري- روستايي » شايد نقل نتيجه ي آنها براي مدتي كه حاكي از تصويري از رويكرد آنها مي‌باشد، مفيد باشد، تا زمان اخير حداقل براي بخش عمده اي از جمعيت شهر، محيط شهر، به عنوان مثال، بسيار كمتر طبيعي مي نمايد و فرصت بسيار كمتري براي ارضاء نيازهاي اساسي انسان و انگيزه هاي بنيادي نسبت به محيط روستايي دارد. براي روشن كردن اين ايده، اجازه دهيد به وضعيت طبقه ي كارگر پرولتارياي شهري، كارآن، و محيط شغلي و سبك اساسي زندگي آنها بپردازيم.

اين گروه در يك كارخانه ي مسدود(بسته). يا در مغازه كار مي كنند، كه مخصوصاً در گذشته، غير بهداشتي، كريه، زشت و غير جذاب براي چشم و يا گوش و يا حس بويايي و يا بقيه ي ادراك بودند، اطراف آنها با ماشين هاي غول پيكر از كار افتاده، فلز، آهن و روغن احاطه شده است.صداهاي گوش خراش، همانند، به هم خوردن، كوبيدن، زدن، ضربت تند، تلق تلق كردن و شيپور ماشين آلات و ابزار گوش را مي آزارند.

كثافت، گرماي تابستان و سرماي زمستان آنها را در امان نمي گذارد، با اين حال محيط شغلي آنها تا حدودي قابل توجه بوده و هست، خود كارشان هم طاقت فرسا، يكنواخت، خشته كننده، مكانيكي و نيمه اتوماتيك مي‌باشد كمتر مجهزاند، اگر هم باشند خلاقيت براي آنها وجود ندارد و يكنواختي آن روز به روز تداوم پيدا مي كند، براي ماه ها و سال ها ..... آيا محيط چنين شهري و شيوه ي زندگي مي تواند اين نيازهاي بنيادي و عادت پرورش يافته كه در يك موقعيت كاملاً متفاوت و وفق يافته به يك محيط كاملاً متفاوت رشد كرده را برآورده كند؟ جواب نه خير مي‌باشد. نه انگيزش فعاليتهاي خلاق، نه براي آشنايي، كنجكاوي و ابداع و نه هوس براي تنوع و ماجرا جويي، و نه نياز فيزيولوژيكي براي در دسترس بودن با طبيعت و نه لذت چشم انسان در چمن سبز، زيبايي جنگل، رودخانه هاي پاك و روشن، تكان خوردن خوشه هاي طلايي گندم در مزارع و گندم زارها. نه شنيدن آواز پرندگان، نه طوفان همراه با آذرخش و صاعقه، يا سكوت اسرار آميز يك غروب در ميان طبيعت؛ اين ها و هزاران پديده ي ديگر از انسان شهري گرفته شده اند... علي رغم بهبود هنگفتي كه در وضعيت طبقه ي كارگر شهري به وجود امده در اين رابطه شهر داراي عناصر زيادي «غير طبيعي » و به واسطه ي آن آشفتگي و ناخوشنودي را بر مي انگيزد. طول هزاران سال قبل از تاريخ تعليم داده شده است، محيط در كنار فعاليتهاي شغلي كشاورز قرار دارد، نه طبيعت نابود شده و نه كشندگي يكنواختي كار در كار است، نه خاص گرايي مفرط و نه يكطرفه بودن، به گونه اي كه استاندارد زندگي او ممكن است به اندازه ي زندگي كارگران پرولتاريا در سطح پاييني قرار گيرد.

خانه يا محل سكونتش ممكن است به همان اندازه بد باشد و با اينحال تمام مشخصه هاي ساختار زندگي او به طور كامل متفاوت و سالمتر و بسيار طبيعي مي‌باشد. (سوروكين و زيمرمن 1929:7-466). با اين كه تعداد اندكي چنين صريح و روشن خواهند بود، سوروكين و زيمرمن فقط فرضياتي را بيان مي كنند كه در زير لايه ي تمام رويكردهاي تداوم شهر – روستا قرار دارند كه آن هم در طرف پايين وجود دارند و در بر گيرنده­ي كار رد فيلد است. چشم انداز فرهنگ رمانتيك كاملاً آشكار است، بطوريكه ضد شهرنشيني است. يكبار اين تعريف ها پذيرفته شدند، درآن هنگام «سلامت» جامعه‌يا تعيين كردن آن با تداومش مي توان اندازه گرفت. به هر حال، ويرث و رد فيلد در يك جنبه ي مهم از تحليل هاي سوروكين وزيمرمن رخت بر مي بندند، در حالي كه آخري فقط در ارتباط با طبقه بندي كردن اجتماعات قرار مي گيرد، ويرث در مقاله اش عليه بي ذهني» بي فكري هشدار می دهد « fact-gathering » و رد فيلد انديشيد تا خودش را دور نگه دارد با رجوع به «قوم- شهر » تا اينكه به تداوم شهر – روستا توجه كند. هر دو مربوط بودند به فرايند لايه ي زيرين جامعه، مخصوصاً در مسير تغييرات اجتماعي،تا اينكه » گردآوري ، محاسبات زندگي روستايي وشهري براي مثال رد فيلد كاملاً بر اين امر تاكيد مي ورزيد كه » جامعه‌ي قومي، يا خويشاوندي او تنها مدلي بود و در حقيقت در هيچ جايي وجود نداشت اين نوع ناشي از وجود يك تصور بود، و به خاطر آن خلق شده كه اميدواريم شايد از طريق آن حقيقت را فهم كنيم (رد فيلد، 1947: 295). رد فيلد و ويرث با ديدن شهر سازي «اسكان در شهر» به عنوان فرايندي كه ساختار روابط اجتماعي را تغير داد ،نگران بودند. اين روابط اجتماعي بود كه آنها را نگران كرد و پايه اي براي « تحقيقات نظري، كه »براي مثال ،ويرث به تراكم، حجم و غير متجانس ). بيشتر از خود شهر نشيني يا روستا نشيني تأكيد داشتند تا حداقل وسط دهه ي 1960 ثابت شد كه تاب داشتن ايده اي در جامعه شناسي را دارا است. شايد به خاطر تشابه خوب با رواج ديدگاه عقل سليم كه در حقيقت در مقايسه با آنهايي كه در روستا وجود دارند.

پس در آنجا پيوستگي و اتصال مستقيمي ميان نظريه هاي تونيس و تلاش هاي اخيربراي معيار «سلامتي» زندگي اجتماع از موقعيت جغرافيايي جمعيت، وجود دارد، هر چند تصور اصلي تونيس تا حدي در اين فرايند دچار اغراق شده است، همانگونه كه ديديم، تونيس به عواقب غير انساني تغييرات اجتماعي معاصر در هر موقعيت جغرافيايي اشاره كرد، براي او گمين‌شافت و گزل‌شافت عطف به اشكال انجمن هاي انسان كه مي تواند در هر جايي در جامعه به وقوع بپيوندد، نگراني تونيس خود شهر نشيني نبود بلكه «از دست رفتن اجتماع» در ابعادي گسترده و وسيع بود، از دست دادن احساس هويت، معنا و اعتبار در جهان مدرن بود، تلاش براي برقرار كردن رابطه اي اين حس با موقعيت جغرافيايي توسط نويسندگاني همچون، زيمل، ويرث وردفيلد، احتمال ابهام اين موضوع را در پي داشت.

نوشته شده توسط در 0:3 |  لینک ثابت   •